شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۸
خواب خمینی
دوش دیدم عالم عقبا بخواب........... می بدیدم مردگان در تب و تاب..............
آن یکی فریاد که ای واحسرتا..........این یکی میزد به سر واخجلتا...............
ما چه کردیم کین چنین ابنای ما..........آبرو بردند از اجداد ما......................
اینچنین ظلم و ستم بر آل ما............از چه رو دارند روا در شهر ما..............
از که آموختند این درس ستم.......... کین چنین تازند بر هر مرد و زن............
گوشه ای دیدم که جمعی مردگان........... هجمه آوردند به فردی غمگنان.........
کای ولایت را فقیه در عهد خود.......... خود نموده پاره پاره عهد خود............
می نبینی در ولایت چون کنند............ بر دل هر مرد وهر زن خون کنند.......
این همه ظلم و ستم از دست توست......... وین همه خجلت کشیدن جای توست...
پاسخت بر این شقاوتها کجاست.......... از چه رو فریادت ازجان بر نخاست......
ره گشودم از میان مردگان............. تا ببینم حال زارش در میان................
دیدمش مردی فتاده ریش ریش.......... مارها گشته ست او را موی ریش.........
تا دهن بگشود به قصد گفتگو........... اژدهایی از دهانش رخ نمود................
اژدهایش آتشی زد قلب اوی............ کای گنه کار دغل پاسخ بگوی.............
گفت آن بیچاره پیر مبتلا.............. من چه گویم بر شما ای گمرهان............
آنچه من کردم شما همره شدید..........هر چه من گفتم شما در ره بدید..............
من چه گویم زانچه بر مردم کنند.........آن جنایتها بسان من کنند....................
گر نمک پاشید بر زخمهای من...........کی شوند آگاه این وراث من...............
می نکردند رحم بر فرزند من........... کی مکدر می شوند از درد من............
آنچه من کردم مجازاتم کنند............. آنچه آنان می کنند بر خود کنند.............
مارها و اژدها در نزد من.............. گشته اند مامور دائم زجر من............... مارها چون حمله بردند جان او.......... من پریدم از هراس خواب او..............
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر